سه گانه لبخند
١
اینجا که ایستاده ام
آسمان برای هر کسی خدایی دارد
پس هوای دلت را داشته باش
رقص خون گلوله تماشایی ندارد
و من که قصه گوی خوبی نیستم . . .
این واژه های کفن پوش
در خاک کدام انتظار می پوسند
٢
بی جان بر سنگ فرش خیانت
عبور دشنه از دنده های تردید
مسافر گم گشته در دوزخ
خواب پرواز می بیند باز
لطفا به شعورم اهانت نکن
این مرگ پا به ماه
چه زود فکر سفر افتاده
٣
انسان برهنه زاده می شود
و برهنه میمیرد
اما همیشه زندگی
حرف خودش را می زند
تهران - تیر ماه هشتاد و هشت
سه گانه ی اشک
۱
باورهای شیشه ای
دشتی از تــندیس های دروغین
میراث اعتماد و خیانت
توبه می کنم
از بادی که کفر می گوید
و جای گام هایش در خاک قربانگاه
خون آلوده خشک می شود
٢
نوید آرامشی سست
شمارش معکوس اشک ها
قلبی به اندازه ی مشتی متلاشی
با آذین شکوفه های گلوله ؛
حالا برای تماشا
آویخته چون گناه کاران
دار خوشبینی ام را
بیهوده جان می کنم
۳
اندوه دیر زاده شدن
و زود مردن ...
پایان تکراری افسانه .
تهران - خرداد ۸۸
