ملال ماه شب چهارده
از تنهایی ات فلسفه می بافی
اشکی مساحت گونه ات را وجب می کند
و تو بیهوده حضورش را
کنار لبخند هایت نادیده می گیری
چه زود پیر می شوی
وقتی برای تماشا
به سایه های کشدار روی دیوار دل می بندی
روبروی آیینه ای
که انگار خودت را نمی شناسی
و ماه پیشانی ات
دیگر هیچ شباهتی با ترا گردن نمی گیرد
در شیب نبودنت
بر می گردم که ترا ببینم
پای دلم پیچ می خورد
در اجبار خط های موازی
کند می شود عبورم
توقف کرخت دو لبخند
خسته از پینه هایی بی افتخار
کفش هایم
دوباره کفر می گویند :
عرض این خیابان تحویل خط کشی ها
طولش طلوع یک افسانه
فاصله ی کوتاه میان دو آه
استخاره می کنم
-- برای هزار و یکمین بار --
گرچه تو خوب می دانی
هرگز این بوسه ها
دخیل خوشبختی نمی شوند ...
آیینه های ترک خورده
حوصله ام نمی گیرد
نمازهای شکسته ام را
دوباره بخوانم
وقتی که قبله ام
با حضور تو محو می شود
در این خاک مشکوک
معجون وسوسه و توبه
می بینم کسالت این هستی
ترا هم کلافه کرده است
و دلیل این بوسه ها
که توضیح شفاهی عشق بود . . .
سیبی را محاکمه می کنم
ساده ترین گزینه
برای توجیه اشتباهاتم
برای کوتاهیم در دوست داشتنت
کجای این افسانه را فراموش کرده ام ؟
لب های دوخته
وقتی فریادت را کسی نمی شنود
گلویت را به این وظیفه میازار
بگذار سرزنش تلخ سکوتت
هستی را
به تمامی مسوم کند
گوساله ی سامری
سیب های آغشته به افسانه
اعتیاد خود خواسته به اندوه
خط های ممتد خیابان
عریانی تولد و مرگ
داده های یکسانی دارد این هستی
بی آنکه محتاج باور ما باشد
کش می دهم خاطره ام را
از هر اتفاق ساده ای
تا خیسی خیال تو
اکران سکانس های ممنوعه
باران مبتلایی که ابرش
گویی وسواس رفتن ندارد
و باز فرضیه های انسانی
هذیان های خاک آلوده :
متغیر کوچکی ست عدالت
که بی گاه " سو " عوض می کند
پس همیشه یادت باشد
حق با کسی ست که بیشتر دروغ می گوید
دروغ های پنهان
پایت را که پس بکشی
از آن سوی پشت بام می افتی
تلاش محکومی ست
برای اشتباهاتت دلیل هم بتراشی
فرق میان ترس و مترسک
اعتراف کن
به این خواب های ممنوعه
این آسمان خیس
هیس
زنجیر ها هنوز
کتف سوراخت را از یاد نبرده اند
می توانی بمیری
آسوده
کنار آرزوهایی که با آزادی
اندک نسبتی ندارند
لاس و گاس
دلتنگ تر از همیشه ام
برای بوسه هایی که به لبم دخیل می بستی
برای برفی که از گیسوان مادرم سپیدتر بود
و از گل های باغچه مان سرخ تر
دار و ندار صبرم را می گذارم
روی آخرین برگ شناسنامه ام
- حکم؟
خشت گوری گمنام
مثل نقش این برگ ها که رفته است
ناتمام خاطرات گذشته ام
- حکم؟
دلی شکسته
مشتاق عطر قربانگاه
دودمان خاکستر منصور
شفاعت گناهان ناکرده ام
- حکم؟
- حکم؟
- حکم؟
همیشه باخته ام
در مستطیل قضاوت های دروغین
فرشتگان گمراه
دوزخ های دلپذیر
زندگی
از تکرار همین " قمار " آغاز می شود
خاطرات خاک خورده
چشم که می گشایم تو رفته ای
بال در بال پروانه ها
پشت این روشنایی خیس
که بهانه ی باران دیشب را
ناشیانه برای گونه های من می آورد
چهار دقیقه ی طولانی
آویخته بر کابوس نبودنت
" مرده ام "
چگونه فراموش کردم
بوسه ای را که به لب هایت بدهکار بودم ؟
دستم از خیال تو کوتاه
بوی کبریت نیم سوخته می دهد خوابم
می بینی ؟
دلیلی ندارد بترسی
دلم را گچ گرفته ام
و حالا
حالا حتی اگر بشکند . . .
شاید خواب گمشده ام را دوباره ببینم
روی صندلی های پرت یک اتوبوس
که میل نشستن را
برای چشم های خسته ی من
نشخوار می کند
